
می نوسیم که فراموش نکنم لطف تورا ای خدای مهربان![]()
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بودوهراس
فردابرشانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم،درآن لحظات شانه های توکجا بود؟ گفت: عزيزتراز
هرچه هست،تو نه تنهادرآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودی،من آنی خودرا
ازتودريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگردباشوق تمام
لحظات بودنت رابه نظاره نشسته بودم،گفتم:پس چراراضی شدی من برای آن همه دلتنگی،اينگونه زاربگريم؟
گفت:عزيزترازهرچه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد
و من يکی يکی برزنگارهای روحت ريختم تاباز هم ازجنس نور باشی و ازحوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود
تا هميشه شاد بودگفتم: آخرآن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی؟گفت:بارها صدايت کردم،آرام
گفتم ازاين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی وآن سنگ بزرگ فرياد بلندمن بود که عزيزتر
ازهرچه هست،ازاين راه نروکه به ناکجاآبادهم نخواهی رسيدگفتم:پس چرا آن همه درددردلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم،
کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد
که صدايم کردی.گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟گفت: اول بار که گفتی "خدا"
آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن
خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. فقط تو تمام لحظه های نيازم خواستمت ولي تو
من وواسه هميشه ميخوای توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذارو به اين وجود ناتوانم قدرت
خواستن ورسيدن عطاکن و کمکم کن تامن برزمان حكم برانم،نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم
کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمندمن به سوی دركشان گامها بردارم....................آمین![]()
پ ن۱:تشکر می کنم ازتمام شمادوستهای مهربان وباوفام به خاطرکامنتهای پرمهرو تسلی بخشتون
پ ن۳:دوم مهر ماه چهارمین سالروز ازدواج عاشقانه من ومهرداد بود عشقی که همیشه بااماواگردیگران همراه بود و ازدواجی باور نکردنی.انگار همین دیروز بود وقتی که برای طراحی کارت ازدواجمون رفته بودیم که مهردادپیشنهاددادروی صفحه ی اول زیر عکس بچگیهامون نوشته بشه: در کارعشق ما همیشه اما بودو شعرداخل کارت هم که زمزمه ی روزانه ی منه این بود
ای وای باورم نیست من با توهستم امشب
از گرمی تن توست گرمای دستم امشب
لبهای توست انگار با شوق بر لبانم
من می نخورده ام وای پس از چه مستم امشب
پ ن ۴:(تدارک یه جشن مفصل را دیده بودیم که بافوت تاسف بر انگیزمادربزرگم کنسل شد)
پ ن ۵:دلم نمیاد از آریان چیزی ننویسم اما نوشتن از او یه پست کامل می خواهد پس فغلا فقط چند تا عکس جدید ازش می گذارم تا بعد.....
![]()
بهش می گم آریان بخند می خام ازت عکس بگیرم به طرفم نگاه می کنه و مثلا داره می خنده
![]()
![]()
آریان در حال غذا خوردن وخوشحال از خرابکاری وشیطنت![]()
![]()
الهی قربونت برم مامان چقدر دلم تنگ میشه برات وقتی می خوابی عزیز دلم![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط تیام در ساعت موضوع | لینک ثابت
عجب رسمیه
عجب رسمیه، رســم زمونه قصه برگ و باد خزونه
می رن آدما، از اونا فقط ، خاطره هاشون ، به جا می مونه
کجاست اون کوچه، چی شد اون خونه ، آدماش کجان خدا میدونه
بوته ی یاس بابا جون هنوز ،گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه ،خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط ، خاطره هاشون به جا میمونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه خدا ميدونه
میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
مادربزرگ گل من خانم فاطمه زریباف زاده بعدازسپری کردن ۲ ماه اغما امروز صبح جمعه مورخ ۲۷/۶/۱۳۸۸در سن ۸۲ سالگی فوت کردند روحشان شاد و قرین رحمت الهی.....................................................
این عکس مال زمانیه که آریان۲روزه بودوایشون اومده بودندواسه تبریک تنهایادگاریه که ازشون دارم همینه

واژه هایم ماتم زده هستند، نمیدانم چه بگویم که کمی از اندوه دلم کم شود ....
مادربزرگ خوشگل و مهربونم آخرش مارو تنها گذاشتی و رفتی؟ آخه چرا ؟چطور دلت اومد مامانی ؟ما که اینقدر برای سلامتیت دعا کردیم پس چرا خوب نشدی و دوباره برنگشتی پیشمون ؟چرا همه رو دلتنگ خودت کردی ورفتی ؟چرا؟مگه خسته شده بودی از اینجا؟از این دنیای بی وفاواین آدمهای عجیب و غریبش؟ آره حق داری مامانی گل اصلا مگه این دنیا چی داره که اینقدر همه مون بهش چسبیدیم ؟...... خوش به حال تو که دلت آزاد ورها بودبدون هیچ وابستگی به این زندگی فانی فقط دلبسته ی خدابودی و بس آره واقعا خوشا به حالت ....می دونم که خداوندبهترین جاهای بهشت و واست در نظر گرفته جایی که لایق قلب پاکت باشه .توروخدا منوببخش ازاینکه من اونجا نیستم .دلم خیلی گرفته از این که نتونستم بیام چقدر دوست داشتم برای آخرین بار اون صورت مهربون و لبخند قشنگت و ببینم می دونم که امشب زیباترین لبخند ها را به لب داری بهشت مبارکت باشه قربونت برم .برای همه مون دعا کن امشب............................
خالیست جای مهربانی دستهایت
بر اوراق سبز خاطره های زندگیمان
و جای خالی نگاهت
در مجذور آیینه های دلتنگ
پی نوشت:همه چیز خیلی ساده شروع شد دوست دارم بگم جریان بیماری ایشون را تا شاید ما مادرها یکم بیشتردر فکرهر چه بهتر و کامل تر شدن تربیت فرزندانمان باشیم جالبه بگم مادربزرگ من با داشتن سن زیاد هنوز هم خودشون به تنهایی زندگی می کردند و خیلی سرحال بودند و روحیه شون عالی بود یکروز بعدازظهر که از منزل یکی از همسایه هاشون بر می گشتند توی کوچه پسر بچه ای حدود ۸ ساله که در حال بازی بوده به شدت بهشون برخورد می کنه در حدی که ایشون روی زمین می افتند واستخوان لگنشون شکسته میشه وبه تشخیص پزشک معالج خیلی سریع جراحی میشن اماصدافسوس که دیگه به هوش نمی یان و.متاسفانه خیلی از افراد این جورمسائل روباجمله های ازنوع قسمت این بوده و.....توجیه می کنند امابه نظرمن بایادگیری اصول وروش های سالم زندگی ورعایت حقوق دیگران می شه جلوی خیلی از حوادث را گرفت.
نوشته شده توسط تیام در ساعت موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
بعد ازده روزی که ازاصفهان برگشتیم روز شنبه مجدادا به خاطر کار مهرداد رفتیم اصفهان
ساعت ۱۱شب
حرکت کردیم وصبح ساعت ۷:۳۰رسیدیم جالب اینه که بی خبررفته بودیم
وباباایناازدیدنمون خیلی تعجب
کردند
چون اگه می گفتیم شب توی راهیم مامان تاصبح ازنگرانی خوابش نمی بردو بابا هم مرتب تلفن می زد
بهمون
مهرداد هم خواب به چشمش نیومد بمیرم الهی
یکسره رانندگی کردو صبح هم تا بعدازظهر
بیرون بود
اما بعدش ۲۴ ساعت تمام بیهوش شد
سه شنبه هم خونه ی مامان بزرگ گلم
افطاری دعوت بودیم
همه ی خاله ها ودایی هاباعروس وداماداشون
که معمولا اینجورمواقع اگه اگه غایب نداشته باشیم حدود ۵۰نفری هستیم
وحسابی خوش می گذرونیم ![]()
مهردادهم بهم گفته بود وسایلتو آماده کن وقتی برگشتیم حرکت کنیم برای بوشهر
ومن هم باهمه خداحافظی
کردم
اما وقتی رسیدیم خونه طلا تلفن زدکه شروین تمام راه وگریه کرده
که خاله میخواهد امشب بره
من بایدبرم خونه ی مامان زری می خواهم این شب آخروپیش خاله باشم
منم دلم طاقت نیاورد ![]()
تلفنی باهاش صحبت کردم گفتم عزیزدلم مافرداحرکت می کنیم
تو صبح بامامانت بیااینجاوقسمت این شدکه
ماچهارشنبه شب برگشتیم
هرچند که موقع حرکت مابازهم گریه می کرد![]()
ومیگفت می خواهم
برم خونه خاله
عسل هم که اینبار اینقدرگریه کردکه با باباهمراهمون اومدن
وشروین هم چون دیدعسل
با گریه کردن به خواسته اش رسید
فکر می کرد اگه خودش هم بیشترگریه کنه می تونه بامابیاد
بمیرم
الهی دلم کباب شد واسش
این آخریا که دیدگریه اش بی فایده اس می گفت عسل پس توهم نرو....![]()
وعسل هم شده بود اینجوری
منم حسابی اعصابم بهم ریخته شد
همیشه من این مشکل وبا عسل داشتم
حالاشروین جون هم بهش اضافه شده
گفتم شایدمرتب برم سربزنم بهترباشه امابدتر شدنمی دونم با
دلتنگیهام چیکار کنم
خدایا دیگه طاقت ندارم![]()
شروین گلم درحال تفکربرروی یک مساله ی فیثاغورثی (ژست وببینید)![]()
![]()
آریان سوار بر کامیون شروین![]()
![]()
عسل جون و آریان نفس وآتناجون دختر دختر خاله ام ![]()
![]()
کی باور می کنه این عسل خانوم عین دختر بچه های سه ساله گریه کنه؟![]()
![]()
پنجشنبه بعدازظهرشب بیست و یکم سفره حضرت رقیه دعوت بودیم خونه ی جاریم
خیلی مراسم معنوی بود
منم که دلمو حسابی خالی کردم اونجا
ودعا
کردم واسه همه....................یه حاجت خیلی بزرگی هم
داشتم که همون روز گرفتمش
باورم نمیشد
به هیچ وجه ۹۷ درصد نشد بود اما دعا کردم و شد![]()
خدای مهربونم ممنونم ازت و خیلی خیلی دوست دارم![]()
پی نوشت ۱:
ماه رمضان ۲ سال پیش قبل از بارداریم در یکی از شبهای قدر من خواب دیدم که یه نوزاد پسردارم وتعجب کردم و باخودم میگفتم من کی باردار شدم ؟کی زایمان کردم؟ خدایا این بچه رو من چطوری به دنیا آوردم که هیچی یادم نیست؟عجیب تر اینکه اون نوزاد صحبت می کردو من برای لحظه ای گذاشتمش و از اتاق رفتم بیرون ووقتی برگشتم دیدم اون نوزاد شده یه پسره ۳ یا ۴ ساله که یه بلوز مشکی هم تنشه هم تعجب کردم هم یه جورایی ترسیده بودم بغلش کردم آوردمش بیرون تا به همه نشونش بدم مهرداد که برای اولین بار پسرمونو می دید بهم گفت چرالباس مشکی تنش کردی ومن درجوابش گفتم چون امروز شهادت حضرت علی(ع)هست اینو گفتم و ازخواب پریدم .هنوزم وقتی یادش می افتم تنم می لرزه ۳هفته بعد از این خواب بود که من متوجه شدم باردارم و از سال اول تولدش نیت کردم که در سالروز شهادت همه ی معصومین (ع) آریان را مشکی پوش کنم..................
![]()
دیشب ساعت ۱۱:۳۰ آریان خوابید اماساعت ۲ از بس توی خواب ناله وگریه می کرد مجبورشدیم بیدارش کنیم اون هم اولش یکم غرزدامابعدش حسابی سر حال شدو می خواست بازی کنه چند ماهی بودکه اصلا سابقه ی چنین موردی را نداشت ومابه خوبی میدونیم که وقتی تنظیم خوابش بهم می خوره صدرصد مریضه وحالش خوب نیست اما دیشب من ومهردادبدجوری خوابمون میومدتاساعت ۴ تحمل کردیم بعدش مهردادگفت تیام شب خواب و خاموش کن شاید اتاق تاریک بشه بخوابه اما برعکس خودمون خوابمون برد که یکدفعه من با صدای بابام از خواب بیدار شدم ساعت ۴:۳۰بوددیدم آریان کنارم نیست تا نگو این پسر بلاوقتی دیده ما خوابیم از اتاق رفته بیرون و بابارو صدازده اصلا هم از تاریکی نترسیده قربونش برم من که مامانشم وحشت دارم از تاریکی..........خلاصه جریانی داشتیم دیشب تابالخره ساعت ۵ راضی شد بخوابه منم خوشحال از اینکه فردا تاظهر خوابه و می تونم به کارهام برسم اما صبح طبق معمول ساعت۸ بیدار شد یعنی فقط ۳ ساعت خواب وفوق العاده بداخلاق فکر کنم سرماخورده باز.یه عادت بدی هم پیدا کرده اینروزا که مرتب جیغ میزنه هرچیو بخواد بهش اشاره می کنه وجیغ می کشه هیچ کس هم حق نداره بامن صحبت کنه یا کنارم بشینه چون به حالت خیلی عصبی جیغ میزنه که صورتش قرمز می شه بااینکه من و مهرداد خیلی با آرامش باهاش رفتار می کنیم نمی دونم علتش چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نفس مامان روز جمعه ۲۰ شهریور واردشانزدهمین ماه تولدش شد![]()
پی نوشت۲:
امروزهفت روزه که بابا وعسل مهمان ماهستندامامتاسفانه اینقدرهوا گرم وشرجی و آلوده اس که هیچ جانتونستیم ببریمشون اینجا هم متاسفانه هیچ محیط تفریحی جالبی نداره که بتونیم بریم .......ای اصفهان کجایی که یادت بخیر........................................................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲۴/۶/۱۳۸۸![]()
نوشته شده توسط تیام در ساعت موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
ساعت ۱۱:۳۰شبه آریان بعداز نیم ساعت جاجاکردن و غلت زدن وگرفتن بهانه های مختلف بالخره راضی میشه باشنیدن قصه ی موردعلاقه اش(حسنی نگو یه دسته گل)سرش وبگذاره روی دستم وبخوابه الهی قربونش برم یکی ازدستاشو مثل همیشه انداخته دورگردنم وچشمهاشو می بینم که آروم آروم داره بسته میشه قصه هم تمام شده ومن منتظرم خواب نفسم سنگین تر بشه تابتونم ازکنارش بلندشم و بیام یه پست جدیدازش بگذارم بعدازچنددقیقه ازاتاق بیرون میام وبه این فکرمیکنم که پستم وازکجاشروع کنم
اما یکدفعه باصدای گریه آریان برمی گردم پیشش بغلش میکنم ساکت نمیشه طوری گریه می کنه که فکرمیکنم نکنه حشره ای چیزی بدنش و زده حتی توبغل مهردادهم آروم نمیشه ومدام سرفه می کنه کلافه می شم نمیدونم چیکارکنم که یکدفعه می بینم آریان هر چی خورده داره برمیگردونه بمیرم براش این دومین باره که امروز استفراغ می کنه خیلی نگرانش می شم اما مهمتر اینه که ساکت شده ومن متوجه میشم علت گریه اش چی بوده با اینکه سونوگرافی هانشون داده که ریفلاکس معده اش برطرف شده اما همچنان بامشکل غذارو هضم می کنه واگه بعد از غذایا شیر تحرک زیادی داشته باشه وخیلی بخنده استفراغ میکنه نمیدونم باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
اینروزهاکه آریان ۱۴ماهگیش راپشت سرگذاشته من خیلی بیشتر ازقبل شاهدبزرگ شدن او و رشد رفتاریش
هستم
خیلی راحت هرچیزی که بخواهد راباحرکت دست وسرش ویکسری کلمات نامفهوم ابراز می کنه
نفس من فوق العاده بچه اجتماعی شده
وبرعکس دوماه پیش که اصفهان بودیم وباهمه غریبه گی می کرد
وبغل هیچکس نمی رفت
اینباردقیقابرعکس بودواینقدردررفتارش تغییر ایجادشده که همون شبی که رسیدیم
همه متوجه ی این موضوع شدند
ومن خیلی خوشحالم ازاین بابت دیگه مثل سابق اصلاازبچه های همسن
خودش نمیترسه
خیلی قشنگ می رفت سمت شنتیا جون ودستش ومی کشیدبه سمت اسباب بازیهاش که
بره باهاش بازی کنه الهی قربونش برم اینقدرهم با احساس ومهربونه
که گاهی وقتاوسط بازیش یکدفه میاد
سمت من وبادستش سرم ومی کشه طرف خودش وچشم هاش ومی چسبونه به صورتم
ومثلا بوسم
می کنه
وبعدازچندثانیه برمی گرده البته هیچکس جزخودش هم حق نداره کنارمن بشینه وباهام حرف بزنه
چون سریع جیغ می کشه وگریه می کنه
بچم خیلی غیرتیه ازحالا ![]()
وقتهایی که خیلی دیگه خسته
باشه و خوابش بیادمیادسرش و می گذاره روی شونه ام و می گه مامالالا
جدیداهم یاد گرفته وقتی
مامی اش و خراب می کنه میاد پیشم ومی گه دیش... ماما دیش
واینقدراین کلمات راتکرارمی کنه که
من مجبور می شم همون لحظه بغلش کنم وبرم برای تعویض پوشک
البته عزیزدل من کلا خیلی تمیزو
حساسه
واگه کوچکترین چیزی به دستش ببینه فوری میادوازمن می خواهد که دستش وتمیز کنم ومهمتر
اینکه هرچیزی وبهش بگم بنداز توی سطل دقیقا میره و همان کارو انجام میده
البته بگذریم از اینکه هرچیزه
دیگه ای راهم که توی خونمون گم بشه بایدسراغشو ازسطل زباله بگیریم
چندوقت پیش یه لنگه از کفهاشو
انداخته بودتوی سطل ومن بعداز چندروزجستجو این مساله رو کشف کردم که البته دیگه دیرشده بود ![]()
ولنگه کفش آریان شده بودجزئی ازمواد بازیافتی سازمان شهرداری
حدود یکماه پیش هم دسته کلید
خونه روانداخته بود
ومن هم بی خبرازهمه چیز زباله ها رو گذاشته بودم بیرون وشب وقتی من می خواستم
درحیاط وساختمان راقفل کنم متوجه شدم
حالا تصورکنیدکه اون شب مهرداد هم مسافرت بودومن بادخترعموی
آریان تنهابودم وهیچ کلید یدکی هم نداشتم............![]()
![]()
![]()
یک مساله ای که درمورد آریان برای همه جالب وعجیبه نگاهای فوق العاده عمیقش هست که به بعضی افراد
داره
فرقی نمی کنه اون شخص را برای اولین بارهست که می بینه یاحتی من یا مهرداد باشیم![]()
نمیدونم چه چیزی توچهره ی افراد می بینه امااکثرا اینقدرزل میزنه به اون شخص ومتفکرانه بهش نگاه می کنه![]()
که طرف مقابلش خسته می شه اما آریان نه
واین همیشه یک علامت سوال بزرگیه در ذهن من ![]()
؟
![]()
آریان بین راه تقریبا همش خواب بود خیلی بهترشده بودو کمتربهانه گیری می کرد
![]()
نفس مامان عاشق این بودکه بشینه روی میزآشپزخونه ودستور بده فقط آخه توخونه خودمون که ازاین خبرا نیست اماخوب خونه ی مامان زریه وحرف آریان کلی خریدارداره اونجا ![]()

![]()
ابن صندلی که آریان روش نشسته مال دوران بچگیه عسل جونه وباعث کشمکش بین آریان وشنتیا واسه ی تصاحبش![]()

این هم چند تا عکس خوشگل از آریان و شنتیا جان پسرخاله ی نازش![]()
![]()
هردوشون عاشق سیم وموبایل وتلفن و کنترل تلویزیون هستن![]()
![]()
این دوتا وروجک و که می شناسید این وسطی هم شروین جونه عشق خاله اش![]()
![]()
این دوتا عکسو نیم ساعت قبل حرکت کردن ازش گرفتم الهی بمیرم ازقیافش معلومه که اونم دلش نمی خواست برگرده![]()
![]()

پی نوشت:حدود ۳ هفته ایه که مادربزرگ مادربزرگ آریان(بگید ماشا اله) سکته مغزی کردندوبیمارستان بستری هستندازتون می خواهم برای سلامتی ایشون وهمه ی بیماران دیگه دعا کنیدیادم میادهمیشه هروقت اصفهان بودیم ومهرداد ایشون را می دیدبهم می گفت تیام بیایکبار آریان وخودت و مامانت ومامان بزرگت ومامانه مامان بزرگت کنار هم بشینیدو عکس بگیرید تابرای آریان یادگاری بمونه ازچهار نسل گذشته اش ومن متاسفم ازاینکه هیچوقت به پیشنهادمهردادجدی فکر نکردم وحالا همش به این فکر می کنم که آیاخداوند چنین فرصتی و به من میده تامن اینباریه عکس زیبا بگیرم ودر آینده به آریان نشون بدم .........................................
بعضی وقتهاخیلی زود دیر می شود
۷/۴/۱۳۸۸ ![]()
نوشته شده توسط تیام در ساعت موضوع آغازیکسالگی آریان وشروع شیطنت ها | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ستایش می کنم خداوند را به خاطر تمام نعمتش وتسلیم دربرابر عظمتش ستایش می کنم اورا
ستایش می کنم اورا که در بردارنده ی عالم وآفریننده ی بنی آدم است که پادشاهی او را سزاست وفرمانر وایی اورا رواست وستایش می کنم اورا به پاس آفرینش دومین عشق زندگیم (آریان)
آریانم نفسم تو تبلور یک عشق جاودانی که درساعت8:40صبح روزدوشنبه 20/3/1387 در بیمارستان سعدی اصفهان توسط خانم دکتر زهرافتوحی به دنیا اومدی ومن وبابایی رادیوونه ی خودت کردی دوستت داریم تازنده هستیم
( بابا مهرداد مامان تیام)
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
طراح قالب
POWERED BY